﻿<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<rss version="2.0">
  <channel>
    <title>چرند و پرند</title>
    <description>jbh-boy's description</description>
    <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/</link>
    <copyright>PersianBlog</copyright>
    <managingEditor>مصطفی اقدام طلب</managingEditor>
    <lastBuildDate>Tue, 15 May 2012 20:06:00 GMT</lastBuildDate>
    <docs>http://backend.userland.com/rss</docs>
    <generator>PersianBlog</generator>
    <item>
      <title>(بدون عنوان)</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;باید از این&amp;zwnj;جا برم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;البته قبل از این، باید کشوری رو پیدا کنم، که در ادبیات زبونشون حرف &amp;laquo;الف&amp;raquo;، حرف اول نباشه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تا اسم من، اسم اول دفتر تلفن هیچکسی نباشه، یا اولین اسم دفتر هیچ اداره ، کلاس و مدرسه&amp;zwnj;ای.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;جایی که اگه کسی دستش خورد به تلفن، اولین شماره&amp;zwnj;ای که می&amp;zwnj;گیره، شماره&amp;zwnj;ی من نباشه.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;تا توجه کسی رو جلب نکنم، یا چشم بیننده ای رو.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;جایی که آدمهاش قد بلندی داشته باشند و آسون بشه میون جمعیت گم شد.&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;تا بتوانم بی&amp;zwnj; سر و صدا، از بین آدم&amp;zwnj;ها عبور کنم، حواسم باشه به کسی تنه نزنم و تنه&amp;zwnj; کسی زیاد پرتم نکنه تا از راهی که دارم عبور میکنم، و آروم دنیا رو تماشا کنم.&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/339</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9446150/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9446150</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 20:06:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p&gt;&lt;img src="http://fc01.deviantart.net/fs71/f/2010/085/e/0/e004385fe1b7c9ab13f35a0245507860.jpg" alt="" width="448" height="448" /&gt;&lt;/p&gt;
&lt;div class="postbody" dir="rtl"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;90 89 88 87........ثانیه شمار از 90 یکی یکی کم میشد روبرو دختری منتظر 0 شدن ثانیه ها...تکیه داده بود به میله&amp;zwnj; چراغ راهنمایی و به پایین نگاه می&amp;zwnj;کرد، لباس&amp;zwnj; هاش معمولی بودن، مقنعه و کیف زنونه&amp;zwnj;ی ساده. خودش هم کمی از متعلقاتش نداشت، بدون آرایش، بدون زلفی که توی صورتش ریخته باشه . صورت غمگینی هم نداشت..هیچ حالت خاصی هم نداشت که بشه براش کلمه خرج کرد، فقط منتظر بود،&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: right;" dir="rtl"&gt;ایستاده بود، با لبخندی که داشت و شایدم هم نداشت....2 1 0 ....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/338</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9446115/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9446115</guid>
      <pubDate>Tue, 15 May 2012 19:29:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>جمعه 1391-02-22</title>
      <description>&lt;p&gt;اصل مطلب :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;ادمی رو میشناسم که حباب&amp;zwnj; نمی ترکونه، مورچه&amp;zwnj; لقد نمی&amp;zwnj;کنه، پشه و مگس نمی&amp;zwnj;کشه، وسوسه نمی&amp;zwnj;شه تار عنکبوت بین چوبهای نردبون رو پاره کنه، واسه بچه ماشین کناری شکلک درمیاره، زود خندش میگیره ، واسه هیچی اشک تو چمشاش جمع میشه......&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;پاورقی :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;گاهی رفته ، دیگه نیست، دلتنگش میشی..........گاهی نرفته، هست،در همین چند قدمیش هستی اما تو نداریش. باز هم دلتنگش میشی،نتیجه میگیری چه ناتوانی در بدست آوردنش....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;فکر میکنم آقای شاعر قشنگتر&amp;nbsp; این حالت رو بیان میکنه گفته&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;"من به چشم خویش، دیدم که جانم می رود".&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;مرتبط :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;a title="http://www.zija.net" href="http://www.zija.net"&gt;http://www.zija.net&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/337</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9420149/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9420149</guid>
      <pubDate>Fri, 11 May 2012 09:28:02 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;div class="postbody"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;هنوز گاهی به سرم می&amp;zwnj;زنه که همه چیز رو رها کنم و برم سراغ چیزایی که گمان می&amp;zwnj;کنم متعلق به اونها هستم. نمی&amp;zwnj;دونم کی می&amp;zwnj;شه که زندگیم رو دوست داشته باشم. نمی&amp;zwnj;دونم کی میشه که صبح&amp;zwnj;ها دعا نکنم تا اتفاق بدی نیوفته، و آخر شب از اینکه اتفاقی نیفتاده خوشحال باشم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی&amp;zwnj;دونم تا کی راضی&amp;zwnj; میمونم به این ترسها و اضطراب ها...... تا کی این ماراتن روزها و شبها ادامه داره؟!! و تا کی من منتظر تمام شدن همه اینها.....&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نمی&amp;zwnj;دونم تا کی از خودم ناراضی باقی می مونم! تا کی از اینکه اون چیزی که باید باشم ، نیستم، شرمنده می مونم. از اینکه هستم ولی نیستم.......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این روزا، این احساسات بد بیشتر از قبل برگشتن. هم آزارم می&amp;zwnj;ده. هم سرزنشم می&amp;zwnj;کنن.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;این روزا بیشتر به مخاطبهای وبلاگ فکر میکنم..اینکه می&amp;zwnj;دونم که کسی خوشش نمیاد از این همه کلی گویی. از این جمله های طولانی تکراری که هیچ حس تازه&amp;zwnj;ای ندارن. ولی خب چاره دیگه ای نیست جز........ راستش نمی&amp;zwnj;تونم شوخ و دلنواز بنویسم، چون شوخ نیستم. کلمات خوب سراغم نمیان.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;اصلاً چه فرقی میکنه؟!!! به درک. چه خوب و چه بد وقتی دلم برای نوشتن تنگ میشه باید بنویسم. اینجا می&amp;zwnj;خوام خودم باشم...................&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پاورقی :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;همیشه، به آدمهایی که دوستشون دارم و ستایششون می&amp;zwnj;کنم، سخت&amp;zwnj;تر نزدیک می&amp;zwnj;شم.&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/323</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9381099/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9381099</guid>
      <pubDate>Fri, 04 May 2012 07:09:31 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>libera me</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;روزها در حال گذره. هر شب فکر می&amp;zwnj;کنم که امروز هم تمام شد و هر صبح، با جمله باز شروع شد. هر روز شبیه یک کوه بزرگه که باید ازش برم بالا. هر روز سختر از دیروز.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;نشستم اینجا و با خودم فکر می&amp;zwnj;کنم یعنی تو سر همه&amp;zwnj; آدمایی که توی این اتاق نشستن،مثل سر من اینجوری غوغاست؟!! چرا این همه بی قراری؟! میترسم از این همه فکر، از این فکرهای بی قرار که با چیزی به اسم خویشتن داری و خودسانسوری کادوپیچ&amp;zwnj; شده. کاش اینطور نبود، مگه میشه؟؟!! .....بالاخره یک&amp;zwnj; چیزی،جایی باید امن باشه، آروم باشه، حتی اگر مال آدم نباشه، حتی اگه یه رویای محال باشه....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;پاورقی :&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&lt;a href="http://mp3juices.com/download/4627/10658363/16d810cee861/Jocelyn%20Pook%20-%20Libera%20Me%20(OST%20-%20Room%20In%20Rome%20/%20%D0%9A%D0%BE%D0%BC%D0%BD%D0%B0%D1%82%D0%B0%20%D0%B2%20%D0%A0%D0%B8%D0%BC%D0%B5)"&gt;Libera me&lt;/a&gt;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/322</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9367393/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9367393</guid>
      <pubDate>Wed, 02 May 2012 04:26:44 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>...</title>
      <description>&lt;p dir="RTL"&gt;اصل مطلب :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;آدمایی رو که از کنار یه دستفروش می&amp;zwnj;گذرن ولی چند قدم که دور شدن، با مکثی دوباره بر میگردن و فقط برای اینکه کمکی به فروشنده کرده باشن چند تا خرت و پرت که به هیچ&amp;zwnj; دردشونن&amp;zwnj; نمیخوره رو میخرن رو دوست دارم.&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;پاورقی :&lt;/p&gt;
&lt;p dir="RTL"&gt;وقتی یه بچه&amp;zwnj; توی یه فیلم گریه می&amp;zwnj;کنه، دلم می&amp;zwnj;خواد بلند بشم برم سر کارگردان داد بزنم که این بچه بازیگر نیست و داره برای یه دلیل کاملاً واقعی گریه میکنه؛ دلیلی که از کل اثر به اصطلاح هنری شما خیلی مهم&amp;zwnj;تر و حیاتی&amp;zwnj;تره.....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/321</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9345691/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9345691</guid>
      <pubDate>Fri, 27 Apr 2012 17:50:41 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p&gt;اصل مطلب :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;نمیدونم از چه کسی باید عصبانی باشم، هر چند فرقی هم نمی کنه چون آخرش ترجیح میدم خودم رو مقصر بدونم....حتی در یک ساعت گذشته که خودم رو تو هوای بارونی شهر میدیدم ! جایی که دست تو جیبم کرده بودم و تو خیابون راه میرفتم، خیابونی که جوونها و میون سالها دست هم رو گرفته بودن و من نه در حال فکر کردن به آینده و نه مرور گذشته، بلکه فقط داشتم راه میرفتم، شاید فقط برای تنفس هوای بهاری و دور بودن از چهاردیواری اتاقم......شده تصمیم بگیرین دست از جنگیدن بردارید و زندگیتون رو بذارین به حال خودش تا حسابی به لجن کشیده بشه؟؟!.....&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;پاورقی :&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;باور کن مهم نیست که امروز 15 فروردین یا 3 آوریل ( 4 آوریل ) باشه..مهم اینه که امروز روز توِ، و این تنها چیزی بود که امروز رو مهم میکرد.......&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/318</link>
      <author>Mostafa Eghdamtalab</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9211282/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9211282</guid>
      <pubDate>Tue, 03 Apr 2012 20:31:54 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;اصل مطلب :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;یادش بخیر، یکی از لذت های دوران مدرسه بازی خر و پلیس بود بازی که فکرش رو هم نمی کردیم که زمانی ممکنه به یکی از واقعیتهای زندگیمون تبدیل میشه....یکی خر میشد و اون یکی پلیس... بقیه سعی میکردن تا بپرن پشت خره&amp;nbsp; و پلیس که البته خود زمانی خر بوده با دستپاچگی و البته کمی استرس سعی اش رو میکرد تا با پا چپی ها یا راستی ها رو را بزنه و اونها رو جایگزین خر کنه...تا سمت چپی ها می رفت راستی ها می پریدن روی خر و بلعکس. و در نهایت دو یا سه نفر از بیچارگی پلیس استفاده می کردن و همزمان رو خر بیچاره سوار میشدن و خر هم چون ظرفیت محدودی داشت روی زمین ولو میشد......&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;حالا در بزرگسالی ما به نوعی خر شدیم و مشکلات یکی بعد از دیگری رو سر ما سوار میشن؛ از پلیس بی عرضه هم کاری بر نمیاد. البته اون قدیما ظرفیت خری ما دو یا سه نفر بود ولی بزنم به تخته این روزا، ظرفیت خری ما خیلی بالا رفته...حالا اینکه کی زیر این مشکلات کمر خم میکنیم خدا میدونه....&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;div class="postbody"&gt;&lt;strong&gt;پی نوشت :&lt;/strong&gt;&lt;/div&gt;
&lt;div class="postbody"&gt;سوء برداشت نشه. دلیل نمیشه چون این بازی رو فقط پسرا بازی می کردن پس مخاطبش فقط مردا هستن!!..نخیر...به عبارت دیگر خر مربوطه می تونه ماده هم باشه......&lt;/div&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&lt;strong&gt;پاورقی :&lt;/strong&gt;&lt;/p&gt;
&lt;p&gt;نقطه ای از زندگی هست که متوجه میشی روحت متوقف شده. ولی با اینحال زندگی ادامه داره، تو ادامه میدی. راه میری، میخندی، کار میکنی...اما روحت در زمانی از گذشته متوقف شده..، بهتت زده..رنگت پریده..!&lt;/p&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;&amp;nbsp;&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/316</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9152815/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9152815</guid>
      <pubDate>Wed, 21 Mar 2012 17:11:37 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>.</title>
      <description>&lt;div class="body"&gt;
&lt;p dir="rtl"&gt;دلم برای چرند و پرند تنگ شده بود، خیلی وقته که درست و حسابی چیزی ننوشتم. متأسفانه دنیای واقعی اینقدر انرژی از آدم می&amp;zwnj;گیره که کمتر وقتی مونده واسه دنیای مجازی و شکایت از احوالات درونی....با این همه بعضی حرفها را هر طور شده باید به کسی بگی. باید بگی تا قلب و ذهنت آروم بگیره. اما کسی نیست، نیست واقعاً کسی نیست........&lt;/p&gt;
&lt;div class="body"&gt;پاورقی :&lt;/div&gt;
&lt;p&gt;آدمی که نمی تونه هیچ کس و هیچ چیز را جدی بگیره زندگی غم انگیزی داره&lt;/p&gt;
&lt;/div&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/313</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/9083801/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-9083801</guid>
      <pubDate>Fri, 09 Mar 2012 05:11:00 GMT</pubDate>
    </item>
    <item>
      <title>3044243</title>
      <description>&lt;p style="text-align: justify;"&gt;شاید اگه میتونستم بنویسمش از دستش راحت می شدم...ولی جرأت ندارم.... از چیز خاصی حرف نمیزنم. دارم از یه دلهره نامعلوم میگم..نه...نه از اون دلهره هایی که بتونی براش یه اسم بذاری و به یه چیز کلیشه ای ربطش بدی٬ نه! باور کن....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;اصلاَ شاید همین فردا صبح قبل از شروع مشغله های روزانه این نوشته رو پاک کردم و فکر کردم که احتمالاَ از سر بیچارگی این چرندوپرندها رو نوشتم. اما الان دلم می خواد آزاد بنویسم، بدون توجه به احساس مخاطب و یا حتی خواننده های احتمالی این وبلاگ!......با این همه هر چی سعی میکنم نمی تونم احساسم رو بهت بگم و نه حتی از طریق تکنولوژی های امروزی..آره ترس...این همون چیزیه که خیلی وقته که باعث شده کمتر حرف بزنم...مسخرس ولی مثل یه جور احساس رکود می مونه. احساس سردی.....&lt;/p&gt;
&lt;p style="text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;کاش میدونستم چم شده....ولی هر چی هست میدونم که داره به زندگی روزانه ضربه میزنه....&lt;/p&gt;</description>
      <link>http://jbh-boy.persianblog.ir/post/311</link>
      <author>مصطفی اقدام طلب</author>
      <comments>http://jbh-boy.persianblog.ir/comments/269187/8626473/</comments>
      <guid isPermaLink="False">tag:Persianblog.ir,2003:blog-269187.post-8626473</guid>
      <pubDate>Fri, 30 Dec 2011 04:49:00 GMT</pubDate>
    </item>
  </channel>
</rss>
