شاید اگه میتونستم بنویسمش از دستش راحت می شدم...ولی جرأت ندارم.... از چیز خاصی حرف نمیزنم. دارم از یه دلهره نامعلوم میگم..نه...نه از اون دلهره هایی که بتونی براش یه اسم بذاری و به یه چیز کلیشه ای ربطش بدی٬ نه! باور کن....
اصلاَ شاید همین فردا صبح قبل از شروع مشغله های روزانه این نوشته رو پاک کردم و فکر کردم که احتمالاَ از سر بیچارگی این چرندوپرندها رو نوشتم. اما الان دلم می خواد آزاد بنویسم، بدون توجه به احساس مخاطب و یا حتی خواننده های احتمالی این وبلاگ!......با این همه هر چی سعی میکنم نمی تونم احساسم رو بهت بگم و نه حتی از طریق تکنولوژی های امروزی..آره ترس...این همون چیزیه که خیلی وقته که باعث شده کمتر حرف بزنم...مسخرس ولی مثل یه جور احساس رکود می مونه. احساس سردی.....
کاش میدونستم چم شده....ولی هر چی هست میدونم که داره به زندگی روزانه ضربه میزنه....