شاید اگه میتونستم بنویسمش از دستش راحت می شدم...ولی جرأت ندارم.... از چیز خاصی حرف نمیزنم. دارم از یه دلهره نامعلوم میگم..نه...نه از اون دلهره هایی که بتونی براش یه اسم بذاری و به یه چیز کلیشه ای ربطش بدی٬ نه! باور کن....
اصلاَ شاید همین فردا صبح قبل از شروع مشغله های روزانه این نوشته رو پاک کردم و فکر کردم که احتمالاَ از سر بیچارگی این چرندوپرندها رو نوشتم. اما الان دلم می خواد آزاد بنویسم، بدون توجه به احساس مخاطب و یا حتی خواننده های احتمالی این وبلاگ!......با این همه هر چی سعی میکنم نمی تونم احساسم رو بهت بگم و نه حتی از طریق تکنولوژی های امروزی..آره ترس...این همون چیزیه که خیلی وقته که باعث شده کمتر حرف بزنم...مسخرس ولی مثل یه جور احساس رکود می مونه. احساس سردی.....
کاش میدونستم چم شده....ولی هر چی هست میدونم که داره به زندگی روزانه ضربه میزنه....
What I got to do to make you love me?
What I got to do to make you care?
What do I do when lightning strikes me?
And I wake to find that you're not there?
What I got to do to make you want me?
What I got to do to be heard?
What do I say when its all over? (babe)
Sorry seems to be the hardest word
It's sad, so sad
It's a sad, sad situation
And it's getting more and more absurd
It's so sad so sad
Why can't we talk it over?
Oh it seems to me
Sorry seems to be the hardest word
What I do to make you want me?
What I got to do to be heard?
What do I say when it's all over?
Sorry seems to be the hardest word
(Elton John)
It's sad, so sad
It's a sad sad situation
And it's gotten more and more absurd
It's sad, so sad
Why can't we talk it over?
Oh it seems to me
Sorry seems to be the hardest word
Yeh.....sorry
Nah.......
Sorry
What do I do to make you love me?
What I got to do to be heard?
What do I do when lightning strikes me?
Yeah.....What do I got to do?
What do I got to do?
When sorry seems to be the hardest word.
زندگی همینه...همیشه به فکر فردا هستیم در حالیکه امروز رو فراموش کردیم....همش برای فردا رویا میسازیم و دنبال یه معجزه که ممکنه هیچ وقت برامون اتفاق نیافته....چند وقتیه که من همه معجزاتی رو که ممکن بود برام اتفاق بیفته رو فراموش کردم......
پاورقی :
نمی دونم چند قدم تا آخرش مونده ؟ چند قدم تا آخر رویاها ... فکر میکنم برای رسیدن به رویا باید تا ته واقعیت برم....
روز تولد هم گذشت. برای اولین بار از اینکه به سنم اضافه شده اصلاَ احساس خوبی نداشتم. راستش فکر میکنم هر سنی واسه صاحبش یه مسئولیتی بوجود میاره که همین توقع دیگران رو از شما بالا می بره. وضعیت زمانی بدتر میشه که توانایی انجام این مسئولیتها رو نداشته باشین ........
پاورقی :
وقتی دیدمش تازه فهمیدم که دلم چقدر براش تنگ شده بود. راستش خیلی دلم میخواد یه مدت تو لاک خودم باشم و ازش در نیام....
اصل مطلب :
...........................
پاورقی :
19 آذر بیست و پنج سالگیم تمام شد و بیست و ششمین سال زندگی! شروع شد.
بعضی از آدما مثل یه لیوان می مونن که از روی میز و یا از تو دستمون با یه بی دقتی می شکنن.....بعدش هر چقدر که تلاش کنی و هر اندازه که تکه های شکسته رو بهم وصل کنی و حتی اگه تمام زندگیتم سعی کنی تکه ها رو جمع کنی و یا جارو بکشی، بازم آخرش یه روز وقتی که مثل همیشه سرت تو کار خودته و تو حال و هوای خودت داری زندگی می کنی، یهو یه چیزی میره تو پات و حالت رو می گیره و تازه یاد اون لیوانی می افتی که چند سال پیش شکسته بودی.....
پاورقی :
شاید ترسناک ترین قسمت از رفتن یه آدم، احساس دلتنگی از عدم حضورش باشه ولی من فکر میکنم قسمت ترسناکتر زمانی اتفاق می افته که اون آدم دوباره برگرده ولی زمین تا آسمون با اون آدم سابق فرق کنه ....
خواستم مثل خیلی وقتهای پیش بنویسم که چرا مدتی نبودم... اینکه چرا بیخیال خودم و اینجا شدم..اینکه یک پروژه جدید گرفتم تا بتونم بعد ظهرهای تنهایی رو نادیده بگیرم... اینکه از محل کارم متنفرم..اما هیچکدوم از اینها حال و روز خرابم رو توجیه نمی کنه..حالم زیاد خوب نیست، چون مدتهاست که تنهام و هیچ کس منو نمی بینه مخصوصا اون که اون بالاست و کلی هم ادعا الرحمن بودن داره..اینروزا دلم فقط رفتن می خواد...جایی که کسی رو نشناسم و کسی هم منو نشناسه تا شاید با خیال اینکه در جای قبل یکی داره دنبالم میگرده ذره ای به زندگی امیدوارم کنه درست مثل اینکه ترجیح میدم تا بیشتر وقتها گوشیم رو خاموش کنم تا خیال کنم که یکی خواسته بهم زنگ بزنه.......
پاورقی :
درست مثل این بیمار هایی که حالشون خیلی وخیمه و دکتر میگه اگه امشب رو دوام بیاره....هر سال این موقع ها همین رو با خودم تکرار می کنم، اگه بتونم این پاییز رو هم دوام بیارم......
گاهی اوقات دلت می خواد با این آدمایی که هستی نباشی ، با این همه هیچ جایگزین دیگه ای هم نداری، پس باید بشینی و دیوار سفید رو نگاه کنی...
مقدمه :
داستان عجیبیه… حالمان خوب است، تا زمانیکه یک نفر پیدایش می شود.....بعد احساس می کنیم حالمان با او بهتر شده است... بعد به این باور میرسیم که حالمان بدون او می تواند چقدر بد بشود..و زمانیکه او را از دست می دهیم، واقعا حالمان بد می شود..........
اصل مطلب :
آنقدرها هم بد نیستم که بخاطر این جدایی از تو خرده بگیرم .....همین که میدانم هستی، چه تو را داشته باشم و چه نداشته باشم، باز هم حالم خوب است.....همین که میدانم که تو هستی و نفس می کشی و خوشحال هستی و خدا هم تو را دوستت دارد حال من خوب است…
همیشه از این میترسم ...از چی ؟! اینکه به یه چیزی یا یه کسی عادت کنی، ولی اون براحتی قالت میذاره ... اون وقت دیگه هیچ چیزی برات باقی نمیمونه. فکر کنم متوجه شدین چی میخوام بگم!.... از اونهایی که میذارن و میرن خوشم نمیاد فرقی هم نمیکنه دختر یا پسر باشه... حالا که اینجوریه اول از همه خودم میذارم میرم! اینجوری خیالم جمع تره .....
بعضی از ما عادت کردیم چشم ها رو ببندیم تا شاهد اتفاقات بدی نباشیم که داره می افته...با اینهمه خوب میدونیم با بستن چشم ها قرار نیست چیزی عوض بشه و هیچ چیز با بستن چشمهای ما ناپدید بشه.. در واقع دفعه بعد که چشم رو باز میکنیم، اوضاع بدتر هم شده ......
پاورقی :
این قصه هم تمام شد، غصه همچنان باقیست…
از اینم دیگه دارم دست میکشم، مثل خیلی دیگه از کارا که یه زمانی دوست داشتم! نوشتن برای مدت طولانیه که از فهرست کارهام پاک شده یا خط خورده. حقیقت اینه که اصلا میل به نوشتن خیلی کمرنگ شده..مدتیه که این صفحه رو باز می کنم تا بنویسم ولی بی نتیجه میبندمش. کلاً نوشتن برام کار سختی شده . چه از قصه ها یا از واقعیتها.....شاید امروز دیدن یه مداد و پاکن و شایدم اینکه دوباره پشت میزم نشستم باعث شده حس نوشتن تا اندازه ای در من زنده بشه...راستش از آخرین بار که تو وبلاگم نوشتم فقط 2 هفته گذشته ولی این واسه من مدت زیادیه، مدتی که ممکنه باعث تغییر خیلی از آدمها کافی باشه ولی برای من نه..........به جز نوشتن خیلی چیزای دیگه رو هم فراموش کردم مثل بعضی روزها و یا خیلی از برنامه ها و آرزوها و رویاها.............
پاورقی :
نصف سال 90 هم گذشت و من هنوز باورم نشده، اینروزها عجیب میگذرن....
ریزنوشت :
چه لطفی می تونه داشته باشه وقتی یک دعوتنامه رو می گیرم که من یکی از چند صد گیرنده هستم!! فکر می کنم که فرستنده فقط "عمل ارسال" رو دیده و نه "فرد گیرنده" رو ! بی شک تو کاری که کرده من تنها یک دکور بودم...
تذکر : کلیت مطلب ممکنه اشکالی نداشته باشه ولی اینکه همیشه مخاطب عام باشی ناراحت کنندست....
پاورقی :
نگرانم هرچی خاک اون دیکتاتورهای مرحوم بوده، باقی عمر دیکتاتور های ما بشه....
اصل مطلب :
نمیدونم چطوری ممکنه اتفاق بیوفته! ولی همیشه حرف های راست جای خودشون رو به حرفهایی میدن که شاید تا اون لحظه هرگز بهشون فکر نکرده بودیم و در کمتر از چند میلی ثانیه ساخته و از دهان بیرون می پرن. شاید هم بشه گفت من از اون دسته آدمایی هستم که معمولاَ حرف هایی که همیشه بهشون فکر کردم و نظر واقعی من هستن رو کمتر بروز دادم، چرا؟!!...... چون حدس میزنم و یا بهتره بگم مطمئن هستم کمتر کسایی هستن که بخوان این حرفها رو بشنون. معمولاَ سعی میکنم حرفهایی رو بزنم که دیگران از شنیدنشون راضی تر هستن. راستش از آدمهایی که دور و برم هستن خیلی کم پیدا میشن کسایی که بتونم باهاشون رو راست باشم و یا اینکه از پس زمینه افکار من باخبر باشن.... در مکالمه های روزانه کلمه ها قبل از اینکه از دهنم خارج بشن قورتشون میدم تا گرفتار "مباداها" نشم و این خودسانسوری گاهی به یه سکوت ختم میشه. اغلب به این فکر میکنم که رو راست بودن و حرف رک زدن آدم های دور و بر رو بیشتر از اینکه جذب کنه پراکنده می کنه و در نهایت حاصلی جز تنهایی نصیبمون نمیکنه.